نسیمی از میان پنجره می وزید. یک مرغ دریایی سر وصدا میکرد امواج ، ساحل دریارا می لیسیدند.


آنی تومار را برداشت. او و جک باهم معما را خواندن :(سفت وسخت و خاکستری مننده صخره من یک دشت هستم اما در اعماق من زیبایی چشم 

گیری نهفته است من چیستم ؟)

آنی گفت : (بزن بریم جواب را پیدا کنیم او وجک از پنجره به بیرون نگاه کردند کلبه درختی روی درخت نبود بلکه روی زمین بود.


ادامه داستان فرادا. باتشکر از شما